پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت اس ام اس . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
 
 
بهشت شداد
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391
ساعت : 21:10
نویسنده : حسيني فهرجي

عرق از سر و رويش مي باريد! تشنگي طاقتش را به انتها رسانده بود. اما از گمشده اش خبري نبود. مرد ساربان دست هايش را سايه بان چشم هايش كرد و به دوردست ها خيره شد. در اطرافش سفره ي گسترده ي بزرگي از بيابان بود! مرد زيرلب زمزمه كرد: پس اين شتر من به كجا گريخته است؟! حسابي خسته و كوفته شده بود، اما هنوز اميد داشت و با تمام وجود بيابان را مي كاويد و پيش مي رفت … ناگهان چشمش به ديوارهاي بلندي افتاد. ديوارهايي كه نشانه ي وجود يك شهر را در آن سو با خود داشت. مرد خسته با خودش گفت: بهتر است به داخل شهر بروم تا ببينم كسي شتر مرا نديده است، و به دنبال اين فكر، با قدم هايي استوار به طرف دروازه ي شهر پيش رفت …

:: موضوعات مرتبط: داستان قرآني
:: برچسب‌ها: داستان هایی خواندنی از قرآن, داستان قرآني, داستان قرآني بهشت شداد